تبليغاتX
مسیرتنهایی
مسیرتنهایی



وای به حال من… …آخرم منو تنها گذاشت موقع رفتن یکم دلهره داشت

نه به خاطر جدایی از این می ترسید نکنه دیر برسه پیش یار جدیدش…
آخرم تیرشو تو چشمهای من هدف گرفت آخرم زهرشو تو رگهام من جریان گرفت
آخرم خارشو تو دستای من فرو کرد آخرم داغشو روی دل من گذاشت و رفت
آخرم حسرت یه روز خوش و تو زندگیم گذاشت و رفت… آخرشم با غریبه دیدمشو البته نه واسه اون واسه من غریبه بود واسه او یه یار تازه بود…
از وقتی رفتی همه بهم میگن چته؟ چرا همش کنج خونه ای؟ چرا مثل این دیوونه ها سردرگمی…نکنه معتاد شدی؟
اونا از حال و روزم بی خبرن نمی دونن که تو رفتی و من اینجا دربه درم همه میگن اون تورو گذاشت و رفت… همه میگن خودمون دیدیم با چشامون همه میگن تو و اون…
همه میگن دیدنت با خود اون…اونا چرت و پرت میگن بزار بگن…مهم اینه که من تورو… خب منم دیدم تورو با خود اون
به همه دروغ میگم، به چشام دروغ میگم به دلم دروغ میگم به نفسام که عطر تو باهاش خو گرفته بود دروغ میگم، من دارم به خودمم دروغ میگم…به گلای باغچمون، گنجشک رو درختمون
راستی درخت یادت میاد؟؟ یادگاری نوشتی تا آخر عمر باهامی یادت میاد؟؟
وقتی رفت یه یادگار برام گذاشت عکس جدیدش بود اما تو عکس تنها نبود اون با رقیب نشسته بود راستش می خواستم عکستو از وسط نصف بکنم خیلی سخت بود آخه دستت درست تو دستاش بود اگه می خواستم ببرم دست تو هم باهاش می رفت راستش می خواستم عکستو از وسط نصف بکنم اما گفتم نکنه بفهمی ناراحت بشی  دستم بشکنه یه وقت من از این کارا بکنم قابش کردم روی طاقچه گذاشتمش  هر کی بهم می گفت اون یکی کیه می گفتم…چی می گفتم حرفی نداشتم بزنم کاش کور می شدم این نامرو نمی دیدم اون نامه ای که اون واست نوشته بود نه یک بار صدبار خوندمش یه وقت بهت برنخوره اما باید بگم….حرف دل….فکر می کنم تو صحبتاش یه کم دروغ نوشته بود: فکر نکنی بد بینما! فکر نکن از حسودیمه…راستشو بگم از حسودیمه! بگذریم…
بگذریم، چیه تعجب می کنی آخه تو این ترانه دیگه نفرینت نمی کنم آخه من دوست دارم، می دونم کار بدیه می دونم حرف چرتیه اما اگه یه روز دیگه هفت ماه دیگه یه سال دیگه اصلا هر چند وقت دیگه زبونم لال بشه گوش شیطون کر بشه یارتون گذاشتو رفت من هنوز منتظرم فکر نکنی کینه دارم خیال نکن ازت بدم میاد….
نه من هنوز منتظرم…
من از همون موقع که رفته بودی نامه ای ندیدم نامه ای نخوندم عکسی که بهم دادی چه قشنگ بود من توی عکس به جز تو و اون روی ماه قشنگت که چیزی ندیدم…
اصلا چرا وای به حال من؟؟؟
من که می دونم یه روزی از همین روزا برمی گرده میاد پیشم الان که اینجا نیست؛ درست اما یادش که باهامه
همون یادشه که رفیق غصه هامو بی کسی هامه همون یادشه که مونس بدبختیام و آوارگی هامه….
ولی باز من به همینم راضیم پس وای به حال من!
نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 12:33 توسط ؟|


 

عاشقش بودم عاشقم نبود
وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !
یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود …
برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان “با هم بودن و با هم ساختن” نمی گنجد؟
و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود … همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.
از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.
و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
هنر “بودن یکی و نبودن دیگری” !!!

نوشته شده در پنجشنبه 1390/12/11ساعت 11:45 توسط ؟|


                                                                                                                        

                                                                                                                           دانلود

نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10ساعت 10:35 توسط ؟|



غريب است دوست داشتن.

و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛

به بازيش مي‌گيريم هر چه من عاشق‌تر، تو سرخوش‌تر، هر چه من دل نازک‌تر، تو بي رحم ‌تر.

تقصير از ما نيست؛

تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!
نوشته شده در سه شنبه 1390/12/02ساعت 11:33 توسط ؟|


در کوچه پس کوچه های شهرغم گم شده بودم ناگهان به دنبال طنین صدای گرم و پرمهرت

به شهر تو رسیدم ،به شهر پر از عشق و صداقت.
تو معنای واقعی دوست داشتن را با صبوری به من آموختی. تو مرا به باور رساندی به باور
آن همه عشق و زیبایی.
ای مهربون عاشق تو خود زندگی هستی ،من عاشق تر از همیشه دیده در انتظارم. بی تو این
قلب عاشق من بی قراره ،ای هم نفس چقدر زیباست با تو نفس کشیدن.
ای نازنین ترین یار بین من و عشق تو فاصله ای نیست.عشق تو در خاطر من است من زنده ام
به یاد تو. ای مهربون عاشق همیشه با من بمان، همیشه با تو هستم چون سایه لحظه لحظه در
کنارتم. در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم.
دوست داشتن را در چشمان عاشقم بخوان وجود تو و گرمای صدایت به من خسته زندگی
می بخشد.
می پرستمت تویی که وجود منی،میخوام تا ابد با تو باشم برام فرق نمیکنه کجا باشم فقط
با تو باشم. می خواهم دستهایم را در میان دستانت بگیری تا برای کبوترهای قلبمان آشیانه
محبت را بنا سازیم. هر بار که موسیقی دلنشین لبانت آواز عشق را سر داد،قناری قلبم
عاشق تر از همیشه شد.
می خواهم لحظه ای را که در کنارت بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم از عشق تو از داشتن
تو اشک شوق ریزم. منتظر لحظه ای هستم که تو را در آغوش گیرم و با تمام وجودم عشقم و
قلبم را به تو هدیه کنم. دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی.
می خواهم تو آفتابم باشی و من قول میدهم بارانت باشم. وقتی نیمه شب تنهاترم توهمچون
ماه می تابی بر چشمان ترم.
تویی مونس شبهای دلم ،یادگار روزهای شیرین من با تمام وجود دوستت دارم.

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/11ساعت 9:57 توسط ؟|



خواستم تا بار دیگر چیزی بنویسم

اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هایم را روی خود حک کرد
چرا که هر دو دانستندکه باید دوباره شرح و حال غم مرا بنویسند
قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند
افکارم به هم ریخت و چشمانم با بارش اشکهایش که پر از درد درون بود
ارمغان تازه ای به گو نه هایم بخشید
اما در خیال خود همیشه این رویا را می پروراندم
که دوستت دارم
اما من ساده دل به عشق تو داده بودم و همیشه با یاد نگاهت زندگی می کردم
ولی همین را بدان که عشق داستان است
و من در این عشق بازیچه ای برای تو بیش نبودم
نفرین بر این عشق و نفرین به بودن

نوشته شده در دوشنبه 1389/06/29ساعت 18:58 توسط ؟|


 

 

 

نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم!
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند.
نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود.
نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او.
او قدر ندانست يا من, نمي دانم.....
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.
نمي دانم چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست.
نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم
نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم.

نوشته شده در یکشنبه 1389/06/14ساعت 22:18 توسط ؟|


 

سلام نا مهربانم،
چوب خط روز هاي بي تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم،
نامه اي براي تو و براي اين عکس ميان قاب و براي اين تپش کهنه در سينه
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوي تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوي تمام نميدانم هايي که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد مي داند،خوب مي داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, گره روسريم را از هم باز کرد وموهايم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روي پاکت بنويسم :''برسد به دست نامهرباني که موهايم رابا باد شانه ميزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نميدانم
روزي در پي جاده خاکي راهي بودم که تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهي که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايي روشن، فردا يي که تلاقي آرزو هايمان بود،و کور سوي فانوسي در مسير اين راه تاريک فردا ... فردا... فردايي که هنوز در راه است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جاي اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگي از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جاي تو خالي ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز هاي بي خاطره را جشن گرفتم؛ مهماني که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادي سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! اين گناه دوستي من بود که قهر خدا در پي داشت و قحطي نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو،که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالي ماست از اين سال هاي بي برکت...
وديشب بود آن شب که چوب خط روز هاي بي تو بودن به سر آمد ونامه اي برايت نوشتم.
'' که ميسپارمش به دست باد''

نوشته شده در جمعه 1389/05/29ساعت 11:21 توسط ؟|


 

مي نشينم روي اين نيمکت دونفره و فکر مي کنم به همه چيزبه خدايي که خيلي وقت است گم شده

خدا را مي توان همه جور پرستيد..و من اين گونه
حالا که دارم مي روم..بگذار همه حرفهايم را بدون سانسور بزنم...حتي انهايي را که از ترس دلگير شدن نگفتم..بي گمان اين گونه بيشتر مي پسندي
يک وقت هايي بدجور به هم ريخته مي شوم..مثل همين الان و خيال مي کنم هيچ کدام از حرف هايم را باور نداشتي تا انجايي که اصلا خودم هم شک مي کنم که چه گفته ام..اصلا من گفته ام؟!
هرچه بيشتر مي گذرد بيشتر به نوشته هايم شک مي کنم.
مي روم..قرار است خدا را پيدا کنم ونامه اي را که نوشتم برايش بخوانم.
راستي من که دارم ميرم ولي روي اين نيمکت به اندازه شما هم جا هست...هر وقت پيدايش کردي بنشينيد و يادي هم از من بکنيد

نوشته شده در جمعه 1389/05/22ساعت 13:34 توسط ؟|


از عشق که....نه....اما از عاقبت بي عقوبت! اين همه فاصله،
از انتهاي نامعلوم اين کوچه هاي بي چراغ و چلچله!،.........مي ترسم!
من از لحظه اي که چشم هاي تو،بين آوار اين همه نگاه معنا دار گم شوند!
من از دمي که بازدم تو پاسخش نباشد،مي ترسم!
اما اگر راستش را بخواهي!نمي دانم که از عاقبت اين همه ترانه و نامه ي بي جواب!مي ترسم يا نه؟!
فقط مي دانم که.....محتاجم!
محتاج سکوت ستاره!محتاج لطافت صبح!محتاج صبر خدا!من محتاج ترانه هاي بي قفس ِ پر از کبوترم!
من محتاج واژه هاي ساده و بي تکلفم واژه هائي که بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهي از جنس آب و لبخندي از جنس صداقتم!من محتاج عطر يک احساس باران زده ي نمناکم!
من محتاج توام!محتاج نگاه تو،محتاج لبخند تو،محتاج احساس تو،
همين!از اين ساده تر و بي تکلف تر در کلام من نمي گنجد!
من محتاج توام که بيايي و مرورم کني!با يک هوا هق هق!با يک جفت نگاه خيس!
من محتاج يک دنيا آسمان ِ ابريَم!که ببارد،....که براي من بشود،بهانه اي از جنس معجزه!
تا بگويم تو را به حرمت اين ابرها که مي گريند قسم، کمکم کن

نوشته شده در جمعه 1389/05/08ساعت 12:10 توسط ؟|



مطالب پيشين
» وای به حال من
» یکی بود یکی نبود …
» آهنگ جدید مجیدخراطها: می خوای بری
» هر چه من عاشق‌تر...
» همیشه با من بمان
» نفرین بر این عشق
» نمي دانم
» سلام نا مهربانم
» نيمکت
» مي ترسم!

Design By : Pars Skin